تبلیغات
جنگل سحر آمیز - داستان های ترسناک: اتوبوس مرگ





برای خواندن داستان ترسناک اتوبوس مرگ به ادامه مطلب بروید

اوایل پاییز رسیده بود و هوا كم كم رو به خنكی میرفت. برگهای سبز درختان به آخرت خویش می رسیدند. مسعود لطیفی جوانی 27 ساله بود كه برای زندگی در تهران چند سالی از روستای مادریش بیرون زده و راهی شهر شده بود و حدودا دوهفته ای یكبار سری به مادر پیرش میزد. از نظر زندگی وضعیت متوسطی داشت و تنها زندگی میكرد. آن روز برعكس همیشه كارهای شركت بیشتر از روزای دیگه بودند علیرضا دوست و همكار مسعود در حالی كه لیوان چایی رو سر میكشید گفت: راستی مسعود امشب كرح نمیری؟ مسعود در حالی كه سرگرم پرونده ها بود بدون اینكه گاهی بصورت علیرضا بندازد گفت: نه بابا...هفته ی پیش رفتم این هفته فقط خونه و استراحت

علیرضا نفس عمیقی كشید و گفت: خوشبحالت من كه كلی كار دارم.

ساعاتی گذشت و مسعود به خانه برگشت آن شب مسعود شام را در آرامش و سكوت خورد و طبق معمول كنترل بدست جلوی تلویزیون نشسته به امید دیدن برنامه ی دلخواه كه همچو سرابی در جاده بود كانالها را بالا پایین میكرد. در نهایت به سرنوشت نهایی جعبه جادویی یعنی شاستی خاموش رسید و تصمیم گرفت شاستی خاموش خود را هم بزند و به یك خواب عمیق برود چراغ رو خاموش كرد و نفس عمیقی كشید و با لذتی وصف نشدنی بر رختخواب گرم و نرمش دراز كشید و آمد چشماشو ببنده... كه یكدفعه صدای زنگ تلفن سكوت اتاق رو بطرز فجیهی شكست

مسعود با بی حوصلگی بسمت تلفن رفت و گوشی را برداشت آنطرف خط صدایی نمیامد...

الو....الو....چرا حرف نمیزنی؟

اول فكر كرد مزاحمه و خواست چیزی بگه كه یكدفعه صدای لرزان مادرش در گوشی پیچید: مسعود جان زود خودتو برسون میخوام برای آخرین بار ببینمت!

مسعود كه شوك شده بود تا آمد حرفی بزند صدای ریتمیك بوق اشغال میان كلامش پرید و اضطرابش رو صد برابر كرد.

شماره مادرش رو گرفت اما كسی گوشی رو بر نمیداشت! چند ثانیه به گنگی گذشت تا اینكه تنها كاری كه میتونست بكنه بفكرش رسید و با آخرین سرعت لباس پوشید و از خانه بیرون زد ساعت از 12 گذشته بود خیابانها خلوت تر از همیشه. سر چهار راه چراغ راهنما بی هدف رنگ عوض میكرد و در وهم آمیزكردن هوا تاثیر بسزایی داشت. روزنامه های باطله داخل خیابان جشن گرفته و رقصان با باد در حركت بودند. شهر در سكوت خاصی فرو رفته بود!

مسعود گیج و گنگ به اطراف خود مینگریست تا اینكه یك اتوبوس مرموز جلوی پاش ترمز زد طرحش با اتوبوسهای عمومی روزمره فرق داشت مثل اینكه اتوبوس شخصی بود. در اتوبوس پیس كنان باز شد و راننده با تكان دادن سرش تایید بر سوار شدن مسعود كرد.مسعود هم به ناچار سوار شد. بار دیگر در پیس كنان بسته شد و اتوبوس حركت كرد.

نور سفید رنگ چراغهای سقف اتوبوس فضایی همچون بیمارستانهای روانی فیلمهای ترسناك رو وصف میكرد، صندلی های بی روح داخل اتوبوس یكی در میان خالی بودند و چند مسافر عجیب هم روی آنها نشسته بودند.

اولین مسافر زنی بود كه مدام ذكر میگفت و تلو تلو میخورد اما حجابی نداشت!

نفر بعد پیرمردی بود كه مثل مجسمه گویی حتی نفس هم نمیكشید فقط به پنجره چشم دوخته بود

نفر بعد پسر جوانی با موها و ظاهری عحیب غریب كه لبخندی مرموز به لب داشت و مشغول خواندن كتابی بودش و نفر آخر پیرزنی كه مدام سرشو تكان میداد و آرام به صورتش چنگ می انداخت و زیر لب چیزی میگفت و بعد میلرزید با چشمانی گرد شده به دورو ورش نگاه میكرد.

مسعود به سمت راننده برگشت و گفت: آقا من كرج میروم شما اصلا مسیرتون میخوره؟؟؟

راننده بعنوان تایید حرف مسعود سرش رو تكان داد و گفت شیطان یاری دهد!!؟!

مسعود به ته اتوبوس رفت و روی صندلی نشست و از طرفی متعجب از رفتار مردمان داخل اتوبوس و از طرفی نگران مادرش بود. مدام به اتفاقات افتاده فكر میكرد و فكر اینكه الان باید در كمال آسایش در خواب عمیق باشه مثل آتیشی میسوزوندش. لحظاتی گذشت در تاریكی شب هیچ چیزی از جاده بیرون مشخص نبود البته شیشه های اتوبوس هم دودی بود و به تاریكتر نشان دادن فضا كمك میكرد و همچون آینه ای چراغهای ماه نمای داخل اتوبوس را به نمایش میگذاشت. احساس سرمای جاده های بیرون شهر به داخل اتوبوس هم نفوذ كرده بود.

یك لحظه مسعود احساس كرد چیزی پشت سرش در حال حركته و حدس درست بود دختر بچه ای كه گویی پشت اتوبوس خوابیده بود از كنار مسعود رد شد و بسمت راننده رفت صورتش از اشك خیس شده بود آهسته و ملتمسانه به راننده چیزی گفت و سپس راننده با چشمانش به مسعود اشاره كرد. دخترك نگاهی به مسعود كرد و لبخندی عجیب زد سپس یك پارچ و لیوان به دست گرفت و بسمت مسافران برگشت شربت سرخ رنگی داخل لیوان خودنمایی میكرد هر كدام از افراد كه آن رو میخوردند ذكری زیر لب میگفتند كه بگوش نمیرسید. خلاصه همه خوردند تا اینكه دخترك به سمت مسعود آمد و لیوان رو بدستش داد.

مسعود گفت: ممنون نمیخورم

یك آن همه مسافران سر برگرداندن و با چشمانی گرد شده به مسعود نگاه كردند راننده هم از آیینه نگاهی به مسعود انداخت و باز هم در سكوتش سری تكان داد.

مسعود لیوان رو گرفت گفت: باشه ممنون

همه همچنان منتظر شدند تا آن رو بخوره مسعود هم اندكی را سر كشید و با زیركی به بهانه ای باقی رو كف اتوبوس خالی كرد مزه عجیبی در دهانش ایجاد شد لیوان را به دست دخترك داد و همه سر برگردانند دخترك بار دیگر به پشت اتوبوس رفت و خوابید.

هر ثانیه از لحظات اون شب كه میگذشت كاسه تعجب مغز مسعود لبریز و لبریزتر میشد دقایقی دیگر گذشت تا اینكه اتوبوس یك دفعه ترمز كشید و همه مسافران به آهستگی و پشت سر هم پیاده شدند!

مسعود با تعجب از جایش بلند شد و بسمت راننده رفت و گفت: چرا ایستاده ای هنوز كه نرسیدیم

راننده بدون اینكه حرفی بزند به مسعود خیره شد. مسعود از عصبانیت سری تكان داد و از اتوبوس پیاده شد. تا چشم كار میكرد كویر بود و تاریك. تا آمد حرفی بزند در اتوبوس بسته شد. مشتی از عصبانیت به در كوبید و گفت: اینجا كجاست مارو آوردی؟؟!؟؟

مسافران وسط خاك و كویر نشسته بودند و حرفی نمیزدند. مسعود به سمتشان رفت: معلوم هست اینجا چه خبره

پسر جوانی كه كتاب دستش بود از جایش بلند شد. مسعود فكر كرد میخواد سئوالش رو جواب بده اما بی اعتنا به مسعود بسمت بوته ای رفت كه یك چوب شاخه مانند وستش افتاده بود، چوب را برداشت و دایره بزرگی وسط خاكها كشید سپس ستاره ای برعكس در وسط دایره رسم كرد و كتاب را دست پیرمرد داد و دوباره سر جایش برگشت و نشست. آن زن كه ذكر میگفت شمع هایی از كیفش بیرون آورد و دورتار دور دایره رسم كرد. سپس روشنشان کرد. پیرزن با خنجری در دست از جایش برخواست و با حسی از غرور رو به دایره گفت: بنام شیطان بزرگ و افتخار او ، لوسیفر من نیروهای تاریكی و قدرت شیطان را به درون فرا می خوانم. با خنجر پنتاگرام وارونه ای در هوا رسم كن و آتش را بیافروز.

سپس همه آنها از جایشان بلند شدند. مسعود با تعجب و دهانی باز نظاره گركارهای آنها شده بود پیرمرد در حالی كه میلرزید گفت: شیطان بزرگ قربانی میخواد سپس همه ی سرها بروی مسعود برگشت. قبل از اینكه حركتی بكند در اتوبوس باز شد و راننده طناب بزرگی دور مسعود انداخت و سریع بستنش.سپس كشان كشان به وسط دایره بردنش مسعود اصلا از كارهای آنها سردرنمیاورد حس ترسی در وجودش شعله میكشید. دختربچه كه اینبار ناراحت بنظر نمیرسید از اتوبوس پیاده شد و به جمع مسافران پیوست. پیرمرد در حالی كه لبخندی به لب داشت و مدام سر تكان میداد خنجر رو به دست دختر داد و گفت: تو قرار بود قربانی بشی اما شیطان اونو انتخاب كرد طبق آیین تو باید اینكارو بكنی. دختر آب دهنش رو قورت داد و خنجرو گرفت و بسمت مسعود رفت!

با هر قدمی كه بر میداشت اضطرابش بیشتر و بیشتر میشد. مسعود فریاد زد: كمك كمك و انعكاس صداش در كویر میپیچید اما هیچكس آنجا نبود كه به دادش برسه. دخنرك زانو زد و خنجرو با تمام زورش در قلب مسعود فرو كرد.خونش به وسط دایره میچكید سپس همهمه ای در بین مسافران به پا شد و راننده چاقو را از دست دختر گرفت هركدام چند قطره از خون مسعود را خوردند و به نوبت سوار اتوبوس شدند...

آخرین نفر راننده بود كه با عجله چاله ای كند و جسد مسعود را داخلش انداخت.سپس به سمت اتوبوس برگشت و انگار نه انگار كه اتفاقی افتاده ماشینو روشن كرد و اتوبوس آرام آرام از آنجا دور شد.......





طبقه بندی: ترسناک،
برچسب ها: اتوبوس، مرگ، ترسناک، horror، داستان کوتاه، وحشتناک، لوسیفر،

تاریخ : پنجشنبه 16 فروردین 1397 | 05:03 ب.ظ | نویسنده : Tauriel Winchester | نظرات


  • paper | فروش Reportazh | buy Reproduction
  • رپورتاژ | خرید لینک انبوه